مهرماه 93 که مثل روز روشنه برام...
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 3:23
صد سال دیگه هم بگذره یادم نمیره.تو سالن مطالعه بودم.اون انتهای انتها ... یک میز رو به پنجره ای که رو به ساختمون بود ... درس میخوندم.کل ساعات شبانه روز رو اما خب مفید نبود همه اش...مصداق بارز افراط بودم.از اونورش افتاده بودم! مهرماه 93 شاعر شدم! سرما خورده بودم و درس میخوندم! بر بال نـــــــــرمه و گ...
آبان 93 و در امتداد مهرماه...
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 3:23
سالن مطالعه دانشگاه ریشام کم کم داشت بلند میشد درس میخوندم وبلاگ مینوشتم آزمون میدادم یه مشکلی واسه "م" بوجود اومده بود، از نوع جدایی!باهاشون در تماس بودم.. وقتی بهش فکر میکردم تمام روحمو زخمی میکرد... البته کار شیطان بود که نذاره درس بخونم...
آذر ماه 93 و امتداد آبان...
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 3:23
مثل ماه های قبل تو سالن مطالعه بودم و درس میخوندم ریشام حسابی بلند شده بود حالم خوب نبود! درسها سخت بود ... +از بلاگفا رفتم بیان..مهاجرت کردم و وبلاگمم بردم با خودم...
دی 93 و امتداد آذر ...
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 3:23
دیماه هم سالن مطالعه بودم و برای ارشد میخوندم... خیلی وقت بود که دیگه رد داده بودم! از همین دیماه بریدم. تسلیم شدم با توجه به کنکورای آزمایشیم افتضاح بودم ... قدرت مدیریت خودمو نداشتم. خراب کردم و از این به بعد درس خودنم هم خراب شد...
شهریور 92 و سفر ارباب به دهات...
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 8:40
ارباب و خواهری ها اومدن دهات... یه پست خیلی خیلی با حال تو وبلاگم ازشون نوشته بودم ...حیف که تو ادامه مطلب بود و دیگه نمیشه بهش دسترسی پیدا کرد... نوشته بودم : زنگ زدن که ما چند ساعت دیگه میرسیم اونجا... بعد منم نوشتم که فرض کن یه دختر بدون خواستگاری که الان قراره برات خواستگار بیاد! میخوام خونه رو ...
مهر ماه 92 و خونه آبجیم...
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 8:40
آبجی کوچیکه و همسر گرامش تمام زورشون رو زده بودن که یه آشیونه برای خودشون بسازن...ساخته بودن و رفته بودن زیر قرض و قوله...همسر گرامش مجبور شد ترک خانه و اشیانه کنه و برای بدست آوردن درآمد هنگفت بیاد تهران...یه کمی هم مثلا غیرتی بود و میگفت نمیذارم تنها بمونی خونه و از من با اصرار فراوان خواست که بیا...
اردیبهشت 92 و طلاق...
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 3:10
خبر طلاقشونو بعد از چند روز شنیدم. همین.. . . . .
اردیبهشت 92 و وبلاگ وفرینم...
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 3:09
از این ماه بود ، وسطای اردیبهشت که وبلاگ وفرینم راه افتاد... البته قبل از اینم بود ولی اینجا به بعد دیگه رسمی تر بود! #بازم رد پاهامو از تو وبلاگها پیدا میکنم فقط...
خرداد 92 و خدایا از همین ترم دیگه!
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 3:08
این ترم تنهاد ترمی بود که شبهای امتحان میخوابیدم! چرا ؟ چون تا قبلش درسهارو آماده کرده بودم... البته میخوابیدم منظورم اینه که سه شب میخوابیدم و تا 7 صبح بیدار نمیموندم!
خرداد 92 و امتحانات پایان ترم، ترم 8 ...
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 3:07
5 خرداد 92 و برنامه نویسی : شب رفتم پیش ممد قمیه و یه خورده کمکم کرد...خودمم بلد بودم ..این پست مربوطه به این امتحان.. . 11 خرداد 92 ف دینامیک ماشین : چرند بود درسش...خوندمش ولی.... 18 خرداد 92 ، مهندسی دریایی : پروژه شو خودم انجام دادم ولی درسشو زیاد نخوندم...چون چرت و پرت میگفت. 19 خرداد 92 : ماشی...
خرداد 92 و خدا حافظی بچه ها ...
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 3:04
خب ترم 8 دانشگاه برای بعضی بچه ها، یعنی پایان 4 سال تحصیل... و بعضیا بار و بندیلشونو بستن و رفتن خونه هاشون... خوابگاه هم ازمون گرفتن دیگه...دانشگاه فقط 4 سال، یا 8 ترم خوابگاه میداد...ما رفتیم واسه ترم بعد..
تیر 92 و درخواست مرخصی تحصیلی...
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 3:03
با محسن درخواست مرخصی تحصیلی نوشتیم برای آموزش دانشکده که موافقت کردن و فرستادنش به اموزش کل که اونجا هم مورد موافقت قرار گرفت و یک ترم به ما مرخصی تحصیلی دادن... یعنی ترم 9 ... میخواستیم بخونیم برای ارشد مکانیک...
تیر 92 و میوه فروشی و شروع ارشد و رفتن به دهات...
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 3:02
حدودن یک ماهی تو میوه فروشی خیابان "پ" کار میکردم... پیش ارباب... حدود 20 تیر بود که ارباب بهم گفت چقدر بی خیالی ! پاشو برو شهرستان دنبال سربازیت ببین میتونی معافیت بگیری... خوشبین نبودم به خوشبینی ارباب ولی قدرت مقابله هم نداشتم. دوست داشتم تهران بمونم و همونجا هم برای ارشد درس بخونم...تو خونه مستا...
مرداد 92 و درس خوندن تو دهات و ترک وبلاگ نویسی...
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 3:01
31 روز از مرداد و 5 روز از آخر تیر وبلاگ ننوشتم! تو دهات بودم ...تو اتاقم ...درس میخوندم ...البته بیشتر مشغول تدارک دیدن برای درس خوندن بودم... چون خواهری در حال ساختن آشیونه بود و وسایلشون خونه ما بود و خودشونم همینطور و یه خورده فضا اون ایده آلی که من میخواستم نبود ولی با این حال درس میخوندم کم و ...
شهریور ماه 92 و شروع رسمی تر برای ارشد...
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 2:59
درس خوندن اصلیم از این ماه ...شرایط خونه اونطوری که من میخواستم نبود! یادمه فرش داخل اتاق رو انداختم بیرون و لختش کردم اتاقو... از تمام در و دیوار کمک میگرفتم. عین یه معتاد بودم که میخواست ترک کنه... چه جوری؟ من چهار سال تمام شب امتحانی بودم و حالا میخواستم مفهومی درس بخونم و پر حجم...برهه ی جالبی ب...
بهمن 91 و ترم 8 دانشگاه...
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 1:33
انتخاب واحد این ترم تصمیمو گرفته بودم...اینکه میخواستم ادعای فارغ التحصیلی نکنم ... میتونستم ادعا کنم و همه ی واحد های باقیمانده رو بگیرم ولی ادعا نکردم و چندتا واحد واسه ترم بعد گذاشتم...میخواستم ترم 9 مرخصی بگیرم و ترم 10 هم برگردم و درسمو تموم کنم... 17 واحد گرفتم و 14 تاشو پاس کردم و سه تا هم حذ...
آذر 91 و سروش و سیما...
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 19:10
آبان یا آذر 91 بود که از خونه داداشم برگشتم خوابگاه... بچه ها گفتن گوش کن ببین صدای چی میاد! من نشنیدم چیزی...بعد بهم یه قفس نشون دادن با دوتا پرنده! رفته بودن توافقی دوتا فنچ خریده بودن... دنگ منم ازم گرفتن نامردا! من با پرنده تو قفس زیاد موافق نیستم... ولی زود بهشون عادت کردم... اسمشونو گذاشتیم سر...
شهریور 91 و اسب یخبندان...
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 13:59
لپتاپمو برده بودم دهات...بهشت بچه بود! توش کلی کارتون داشتم از جمله عصر یخبندان ها... محمدجواد بهش میگفت اسب یخبندان! وقتی خواهرا تو خونه جمع میشدنف خونه مون مهد کودک میشد و بهترین راه آروم نگه داشتن بچه ها ،توی لپتاپ من بود... اسب یخبندان... یه کلیپ تصویری از مصاحبه ی من با محمد جواد دارم از این ما...
شهریور 91 و کارگریم...
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 13:59
من و علی رفتیم خونه خانداداش براش کارگری کنیم...کارگری ساختمون...خونه اش رو یه تغییراتی داده بود... شده بودم عزراییل واسه علی...مثلا ترک کرده بود ولی بعضی وقتها سیکار میکشید.وقتی سیگارو تو دستاش میدیدم اعصابمو میریخت به هم... تمام کژی و کاستی های دنیای خودمو از چشم اون میدیدم! اسم منو گذاشته بود انر...
شهریور 91 و رجعت از دهات...
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 13:59
یه مقداری بزرگتر شده بودم و فهمیده بودم که سه سال از دانشگاهمو پشت سر گذاشتم و هیچ غلطی هم نکردم...خب فکر کن یه پسر دهاتی اومده تهران آینده شو بسازه ولی سه سال گذشته و هیچ غلطی نکرده.هیچ... به تکاپو افتادم برای جبران...گفتم اگه تغییر رشته بدم به مکانیک خوب میشه...با چند نفر صحبت میکردم راجع به کنکور...