بچه ها گفتن گوش کن ببین صدای چی میاد!
من نشنیدم چیزی...بعد بهم یه قفس نشون دادن با دوتا پرنده!
رفته بودن توافقی دوتا فنچ خریده بودن... دنگ منم ازم گرفتن نامردا!
من با پرنده تو قفس زیاد موافق نیستم... ولی زود بهشون عادت کردم...
اسمشونو گذاشتیم سروش و سیما...!
سر و صداشون عین عین زندگی بود...وقتی بارون میزد و به آفرین خیس میشد...فنچ ها سرو صدا میکردن... بچه ها رفته بودن شهرستان...تو اتاق تنها بودم...خیلی خیلی لذت بخش بود...

برچسب:
نویسنده: سینا حسنی