اسفند 94 و عروج ملکوتی نونو!
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 12:49
اسفند 94 و بساط دست فروشیم...
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 12:48
فروردین 95 و خانه نشینی...
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 12:48
اردیبهشت 95 و کنکور ارشد و کاهش وزن...
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 12:48
اردیبهشت 95 و رفتن به میوه فروشی...
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 12:48
خرداد 95 و زندگی در میوه فروشی.. جواب اولیه ارشد
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 12:48
x این پست در هنگام انتقال به ادامه مطلب متاسفانه دچار حادثه شد و نابود گردید! دستم بشکنه...
تیر 95 و زندگی در میوه فروشی
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 12:48
مرداد 95 و زندگی در میوه فروشی... خریدن z3
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 12:48
شهریور 95 و اعزام به خدمت و قبولی در دانشگاه...
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 12:48
THE END
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 12:48
از اول شهریور 88 تا آخر شهریور 95 میشود هفت سال و یک ماه ... یعنی 73 ماه دقیقا... هفتاد و سه ماه از زندگیم رو اینجا ثبت کردم خوشحالم که این وبلاگ رو نوشتم. وقت زیادی ازم گرفت.میتونستم خیلی کارها بکنم تو این زمان اما من وبلاگ نویسی و زندگی نامه نویسی رو انتخاب کردم. سر سوزنی پشیمون نیستم حتی اگر به ج...
بهمن 93 و استارت تصدیق....
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 19:31
اخرای بهمن بود اگه درست خاطرم باشه ... چند روز بعد از کنکور،که در معیت ارباب رفتم یه جا برای گواهینامه رانندگی... پول و مدرک تحصیلی و عکس میخواست....تبخال زده بود گوشه لبم...عکسی که گرفتم با تی شرت بود، هل هلکی عکس گرفتم ..هنوز تبخالش هست. بعدش برای اولین بار گروه خونیمو فهمیدم! خانواده مشهور بودن ب...
اسفند 93 و سفر به انزلی...
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 19:31
موسکا ردیف کرد که بریم انزلی... من و دادا و موسکا سه تامون کنکوری بودیم.قرار بود حمیدم بیاد که پیچوند،پدرام اومد. .. سفر تلخ و شیرینی بود ... به من که خیلی خیلی خیلی خیلی خوش گذشت. خط ساحلی رو میگشتیم دنبال یه نوع سیگاری که میخواستیم...بالاخره جاشو پیدا کردیم.تجربه ی خرید ماهی نداشتیم رفتیم خریدیم.....
اسفند 93 و شروع پایان نامه...
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 19:31
پایان نامه ام رو به خاطر کنکور و به بهانه کنکور رها کرده بودم... یادمه دانشجویی که استاد برام تعیین کرده بود میگفت بیا 2 هفته روی پایان نامه ات کار کن، بعد بشین برای ارشد بخون... اما چون کند بودن و وسواسی بودن خودمو میشناختم و از فنون پیچش و ماسمالیزیشن چیزی بلد نبودم پیشنهادشو رد کردم. اسفند شد و ک...
عید 94 سعادت آباد بودم...
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 19:31
شب عید است و یار از من چغند پخته میخواهد! شب عید، کنار سبزه و سکه ی دست فروشا ... رفته بودم کمک بچه های خودمون تو میوه فروشی... بازار خیلی خلوت بود..بارون هم گرفته بود... سیتی صفا بود... سر سفره هفت سینمون سیگار گذاشتم! سین داشت... برای حمایت از حقوق حیوانات مطابق هر سال ماهی نذاشتیم. عید ساعت 2 شب ...
اردیبهشت 94 ناکامی در ناکامی...
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 19:31
خورد و خاکشیر شده بودم... هیچی برای دفاع کردن نداشتم... مدرک کارشناسیمو نگرفته بودم چون پایان نامه نداشتم... پایان نامه ام صفر اومد تو پرتال... به ارباب نگفتم.هنوزم نمیدونه ... فگر میکنم نمیدونه... هر هفته یا هر دوهفته یکبار میرفتم آزمون رانندگی و رد میشیدم... و پشت بندش می اومدم سیگار میکشیدم!!! و ...
اردیبهشت 94 و بلاگفا...
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 19:31
حدودا دو ماه بی بلاگفا بودیم... شکوه و عظمت و یکه تازی بلاگفا شکست...برای مدتی ورزش سه شد اولین سایت ایرانی داخل ایران ( به جز گوگل و یاهو) و باقی ماجراها... و این هم سخن آخر که از هزار تا فحش هم بدتر بود و فحش هارو خوردیم و نوش جانمان..
تیر 93 و خاطراتی که یادم نمیان!
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 3:24
تیر ماه 93 ... . چیکار میکردم ؟ واقعا یادم نیست... درست حسابی که درس نمیخوندم ... میخوندم ولی خیلی کم و پراکنده ...
مرداد ماه 93 و دوباره خوندن واسه ارشد 94 ...
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 3:24
خب علی رغم اینکه انتخاب رشته کرده بودم و تصمیم گرفتم که دوباره برای ارشد بخونم. منطقم چی بود ؟ گفتم وقتی با 800 ساعت مطالعه ی سرسری تونستم رتبه ی 1000 بیارم ...قطعا و بدون شک اگر امسال بخونم حتما حتما حتما تهران قبول میشم و غافل از این بودم که روزگار چه خوابی برام دیده... دانشگاه تعطیل بود اون موقع ...
مرداد 93 و اولین گوشی اندرویدیم...
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 3:23
ارباب دو سه ماه پیش برای خودش یه گوشی میان رده LG خرید...به وقل خودش بهترین انتخاب بود. ولی صرفا روی کاغذ ...چون در عمل انتظارات رو براورده نمیکرد... هی به من میگفت تو هم یه گوشی بخر ...من اون موقع یه گوشی ساده داشتم.. گفتم چی بخرم ؟ چندتا بهم معرفی کرد... پولشم خودش داد ف البته گفت لاجرم باید روزی ...
شهریور 93 و فوت شوهر خاله...
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 3:23
من تو سالن مطالعه بودم و گرم درس خوندن که داداشم زنگ زد و گفت پدرزنم (یعنی شوهر خاله اش که قاعدتا شوهر خاله منم هست) تصادف کرده و مغزش پاشیده شده از هم...باور کردنش سخت بود...هنوز برای خانواده اش با اینکه 2 سال گذشته باور پذیر نیست...واقعا مرگ سختی بود و یهویی... ارباب با رفیقش تو راه ارمنستان بودن ...