خرید بک لینک
من و علی رفتیم خونه خانداداش براش کارگری کنیم...کارگری ساختمون...خونه اش رو یه تغییراتی داده بود...

شده بودم عزراییل واسه علی...مثلا ترک کرده بود ولی بعضی وقتها سیکار میکشید.وقتی سیگارو تو دستاش میدیدم اعصابمو میریخت به هم... تمام کژی و کاستی های دنیای خودمو از چشم اون میدیدم! اسم منو گذاشته بود انرژی منفی... با اینکه پونزده سالی بزرگتر از منه ولی چندباری بهش سرکوفت زدم...نه سرکوفت، حرف رک ...گفتم تو فقط بلد گند بزنی به زندگیمون... حسابی از دستم کلافه بود! ارباب یه سری بهم تذکر داد..گفت عوض اینکه بهش اعتماد به نفس بدی و کمکش کنی بلند شه از زمین، داری اعتماد به نفسشو میگیری ؟ من متذکر شدم...

یه حرف علی خیلی خوب یادمه ...حرف خوبی بود...گفت مثلا یکی میمیره! تو دوراه داری...یا بزنی تو سر خودت و یه هفته خودت و بقیه رو دیوانه کنی ...یا مثلا نیم ساعت به مردنش بخندی...یه همچین چیزی...میگفت آب رفته به جوی بر نمیگرده و اینا...میگفت باید مثبت اندیش باشی...

همه لیلی به لالاش میذاشتن..من اذیتش میکردم...

خب اون روزها هم گذشت...

بزرگتر بازی درمیاوردم...یه روز یقه خانداداش رو گرفته بودم که چرا به ننه کم محلی میکنی! میگفتم آخه بی آزار تر از این پیرزن هم مگه کسی رو زمین هست؟ یه ذره مهرش جنید...یه پولی داد بهم گفت بده به ننه، نگرفتم! اذیتش کردم... میخواست برای کاری که براش کردم بهم پول بده، نگرفتم باز..بازم اذیتش کردم! گفتم تورو خدا حرف پول نزن حوصله ندارم...! خیلی بی ادبانه رفتار کردم...

برچسب: نتایج فراخوان شهریور 91, علوم, نویسنده: سینا حسنی تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 13:59

صفحه بندی